خرید بک لینک
تا حالا شده بشينين به اتفاقات نامعمول و ناخوشايند تو يه روز زندگيتون كه سلسله وار پيش مياد قاه قاه بخنديد؟

به يه جايى ميرسى كه اصلا خنده ات ميگيره و خودتو تو يه سريال طنز تصور ميكنى كه گذاشتنت اون وسط معركه!

وقتى دارى با صداى بلند ميخندى يعنى دارى از روى ديگه ى سكه به ماجرا نگاه ميكنى!

امتحان كنيد . به ديد طنز به اتفاقات تلخ زندگيتون نگاه كنيد كه لااقل بخنديد!

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 4:06

الان ديگه فكر كنم همه چيو ميدونى

آرزو دارم ديگه سلامت و در آرامش باشى

از همين الان دلم برات تنگه و جات حسابى خاليه

كاش زمان بيشترى باهم ميمونديم

اما به خدا مى سپارمت و...

به دل دوست دارمت

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: شنبه 30 دی 1396 ساعت: 4:06

 

 

تو حداقل نیازامون موندیم یا بهتره بگم مثل خر تو گل گیر کردیم و عادت کردیم فکر کردیم باید اینطوری باشه!

 

 

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:52

هرچى سن ميره بالاتر حس ميكنى وقتت رو نبايد هدر بدى هنوزم دلت ميخواد روياپردازى كنى اما تا مياى شروع كنى تو دلت ميگى نه ديگه تو الان بايد واقعيات رو ببينى ديگه به داشته هات قانع ميشى و دست و پا نميزنى واسه آرزوهات ديگه ميترسى ريسك كنى محتاط ميشى دهه ى بيست زندگى واسه بال زدن و نترسيدنه يا بال ميزنى و به رويات ميرسى يا وارد دهه ى سى ميشى و فرود مياى رو زمين با پاهات محتاط قدم برمى دارى خدايا شكرت كه داريم ناديده هارو ميبينيم و روز به روز بيشتر بهت نزديك ميشيم اميدوارم لايق اين باشيم كه به مرحله ى معرفتت برسيم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:52

زندگى خانواده اى كه از اول منسجم نباشه ،نابسامانه. كاريشم نميشه كرد. مادر پدرى كه بهم محبت ندارن بچه ها ميرن دنبال محبت جاهاى ديگه. عاقل بودن رو از كجا بايد ياد بگيرن؟! تا جايى كه يادمه هميشه داشتن يه خانواده كه زندگى نرمال داشته باشن آرزوم بود از وقتى به دنيا اومدم همش دعوا بود تو خونمون منم يا تو كوجه با بچه هاى كوچه بازى مى كردم يا بين مامان بابام يا برادرم بودمو خواهش تمنا مى كردم جداشون كنم از هم همون موقع با جثه ى كوچيكم همش فكر آبرو بودم تا اينكه دبستان بودم كه از هم جدا شدن دوران جدايى هم ديگه بدتر... كشمكش واسه حضانتم و سربار خونه ى اين و اون شدن تا اينكه برگشتن بهم... منم تو عالم بچگى دلم خوش بود كه برگشتن ولى باز همون آش و همون كاسه ...بگذريم قضيه و درد مفصل تر از اين حرفاست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 10:52

چشمهاتو يه لحظه ببند دنيا رو تصور كن يه لحظه همه هياهو مى خوابه و سكوت و صلح همه جارو فرا مى گيره

هر كسى تو سرزمين مادرى خودش داره تلاش مى كنه

مهربانى و عشق بين همه جاريست

هر سرزمينى داره زيباييهاشو به سايرين نشون ميده و مى درخشه

همه از يه رفاه نسبى برخوردارند و هيچكس طمع نداره

دنيا همينجا بهشته

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 15:23

چشمهاتو يه لحظه ببند دنيا رو تصور كن يه لحظه همه هياهو مى خوابه و سكوت و صلح همه جارو فرا مى گيره هر كسى تو سرزمين كادرى خودش داره تلاش مى كنه مهربانى و عشق بين همه جاريست هر سرزمينى داره زيباييهاشو به سايرين نشون ميده و مى درخشه همه از يه رفاه نسبى برخوردارند و هيچكس طمع نداره دنيا همينجا بهشته

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 18:53

وقتی اینترنت راه افتاد و اولین بار باهاش سرک کشیدم تو دنیا. بچه بودم یادم نیست دقیقا چند سالم بود ولی اینو میدونم که بچه بودم! اون موقع ذوق مرگ بودم با همبازی دوره بچه گیام که میتونیم با آدمای جدید اونور دنیا ارتباط برقرار کنیم. البته فکر کنم فقط ما نبودیم که ذوق زده بودیم همه دنیا بودن. اینقدر دورمون پر آدم شد که نمیدونستیم به کدوم برسیم! مثل کالایی که وقتی زیاد باشه ارزشش میاد پایین ارزش ادامه مطلب

برچسب: نوشتن,نگیرید, نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

جلوی تلویزیون با تلنگر پدرم که میگه دخترم چرا بغض کردی به خودم میام و بغض تو گلومو فرو میدم تو و خدارو شکر که زمستونه و سرما خوردگی هم باب ، فینمو بالا میکشم! نه من خوبم! خب دارم یه فیلم غمناک نگاه میکنم طنز نیست که!... حرفای تو سرم مثل وصیت نامه هست! چرا دیگه وصیت نامه! من که خیلی وقته مردم! ... مردم و از فاصله دور دارم خودمو اتفاقات دور و برم رو نگاه میکنم. چقدر دلم برای خونه ام تنگ شده مخصوصاادامه مطلب

برچسب: واقعی,زندگی, نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

تو حداقل نیازامون موندیم یا بهتره بگم مثل خر تو گل گیر کردیم و عادت کردیم فکر کردیم باید اینطوری باشه!

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

تو هیر و ویر و شلوغی سر میچرخونی یه دفعه میبینی یه چیزایی واقعا دست خودت نبوده بسکه تو مشکلات روانی و خرافات بقیه غرق بودی زندگی تو هم به گل نشسته یا کلا مسیرش عوض شده اینقدر خسته ای که حال جسارتم دیگه نداری نه میتونی ببری نه میتونی ببافیش به هم! بعضی آرزوها رو باید رو کولت بذاری و به دوش بکشی نه میتونی بندازیشون دور نه میتونی پهنش کنی و روش قدم برداری! دنبال مقصر نیستم فقط از خستگی هام مینویسم چقدر تلخ و منفی و خشک و غیر قابل تحمل شدم یه پیرزن خرفت!

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

خيلى وقته گذشته اماهيچى تغيير نكرد هيچى. خيلى عوض شدم و به آرزوهام نرسيدم. يه زن تنها با چشماى بى روح كه يه زمانى عاشق عشق بود و روح زندگى. اما الان خودش هست و خدا. همه يا روحشو تيكه پاره كردن يا زياد بهش دقت نكردن. يه شاگرد خوب كه الان هيچى هست. خسته شده از دنيا اما آدمى هم نيست كه بخواد تمومش كنه. چقدر دلم گرفته...

برچسب: نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

از نوجوانى تو روياهام بود معشوق شاعرى برام شعر مينوشت و من تو ابرا پرواز مى كردم تا زد و با يه شاعر آشنا شدم اونموقع فكر مى كردم عاشقش شدم شايدم عاشق شدم آره عاشق شدم تا زمانى كه فهميدم اون گوشواره هايى كه در به در دنبالش ميگرده واسه تولد يه دختر و من كلى ذوق كرده بودم مربوط به من نميشه آره... ازون روز ديگه عاشق نبودم. از اون روز دلم شكسته بود فقط. از اون روز شاعرا هم ميتونستن مثل خيلى مرادامه مطلب

برچسب: روياى,زنانه, نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

هرچى سن ميره بالاتر حس ميكنى وقتت رو نبايد هدر بدى هنوزم دلت ميخواد روياپردازى كنى اما تا مياى شروع كنى تو دلت ميگى نه ديگه تو الان بايد واقعيات رو ببينى ديگه به داشته هات قانع ميشى و دست و پا نميزنى واسه آرزوهات ديگه ميترسى ريسك كنى محتاط ميشى دهه ى بيست زندگى واسه بال زدن و نترسيدنه يا بال ميزنى و به رويات ميرسى يا وارد دهه ى سى ميشى و فرود مياى رو زمين با پاهات محتاط قدم برمى دارى خداياادامه مطلب

برچسب: خدايا, نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

زندگى خانواده اى كه از اول منسجم نباشه ،نابسامانه. كاريشم نميشه كرد. مادر پدرى كه بهم محبت ندارن بچه ها ميرن دنبال محبت جاهاى ديگه. عاقل بودن رو از كجا بايد ياد بگيرن؟! تا جايى كه يادمه هميشه داشتن يه خانواده كه زندگى نرمال داشته باشن آرزوم بود از وقتى به دنيا اومدم همش دعوا بود تو خونمون منم يا تو كوجه با بچه هاى كوچه بازى مى كردم يا بين مامان بابام يا برادرم بودمو خواهش تمنا مى كردم جداشوادامه مطلب

برچسب: معمار,ديوار, نویسنده: هستی حسینیان تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 5:26

صفحه بندی